من نمي نويسم پس نيستم!
یکی میگفت پول تلفن سعدینی زیاد اومده خانمش دوایش کرده همین خاطر چیزی نمی نویسه راستی درسته ؟
چرا اصلا نمی نویسید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟›
ازخدا پنهان نيست از شما خوانندگان عزيز هم پنهان مباد كه امورات مالي خانواده ما توسط عيال ساماندهي وبرنامه ريزي مي شود واين امر را چنان مستبدانه انجام مي دهد كه حتي نظرات مشورتي هم دراين خصوص نمي پذيرد ولي بالاخره ما هم زورمان به اين مسايل مي رسد . ومي توانيم هزينه هاي مان را وصول كنيم .البتخ خداييش خيالمان هم خيلي راحتتر است چون اگر اين امورات را به بنده بسپارند درآمدها تا دهم برج هم افاقه نخواهد كرد چه رسد به سي ام وبعضي ماهها سي ويكم . از شوخي گذشته من خيلي وقت است كه سراغ وبلاگم براي نوشتن نرفته ام اصلي ترين دليل آن ،مشغله فراوان كاري بوده است ولي دلايل ديگري هم داشته است . شايد احساس نوعي نوميدي وبي تأثيري نوشته ها . نمي دانم شايد احساس غربت در موطن خويش :
روزهای بهانه و تشویش
روزگارترانه و اندوه
روزهای بلندو بی فرجام
ازفغان نگفته ها انبوه
روزگارسکوت وتنهایی
پی هم انس خویشتن گشتن
سال خوردن به کوچه های غریب
تیغ افسوس برسر آوردن
من ازاین خسته ام که می بینم
تیرگی هست وشب چراغی نیست
پشت دیوارهای تودرتو
هیچ سبزینه ای زباغی نیست
روزهای دروغ وصدرنگی
پوچ وخالی زدل سپردنها
روزگارهلاک بلبلها
جغدهارابه شاخه ها دیدن
روزگاری که نیست دیگرهیچ
درکت مردها پلنگ دیدن
دلتنگم . خسته ام . گرفته ام .
هرچه باشد بالاخره اين كامنت باعث شد روزه سكوت را بشكنيم و به نوشتن روي بياورم
