تبليغاتX
وبلاگ شخصی عبدالحمید سعدینی

وبلاگ شخصی عبدالحمید سعدینی

درویشان خرسند

وضعیت ؛ قرمز نه نارنجی

همه ما درمنابع گوناگون خوانده ایم که پیامبر اسلام (ص) درخصوص اجتماع ورابطه آن با فرد وبالعکس تمثیل زیبائی بدین مضمون دارند که : افرادی دریک کشتی نشسته اند ودرحال سفر دریائی هستند که ناگهان متوجه می شوند فردی می خواهد مکانی از کشتی را سوراخ کند در بدوامر سایر مسافرین کشتی به او تذکر می دهند که حق ندارد چنین کاری انجام دهد ولی او جواب می دهد مکانی را که سوراخ می کند صرفا جای خودش می باشد که کرایه آن را می پردازد واین مسئله نمی تواند ربطی به دیگران داشته باشد. درنتیجه معترضین تسلیم استدلال آن شخص می شوند واعتراضات خودرا کنار می گذارند. نتیجه نهائی این امر روشنتر ازآن است که نیاز به توضیح داشته باشد.سوراخی که آن مرد ایجاد می کند سبب ورود آب به کشتی می شود ودرنهایت آن کشتی با همه افراد غرق می شود وکسانی نیز که دخالتی در امر سوراخ نمودن کشتی نداشتند ولی اعتراض جدی ومقابله ای با این امر نداشتند نیز به اندازه کسی که مستقیماً این اقدام اشتباه را انجام داده بود صدمه می بینند. (نقل به مضمون می باشد)

            در روزهای اخیر در روستای ما گروک شاهد آن هستیم که متأسفانه پدیده اعتیاد که قبلاً هم وجود داشت پیشروی سریع و نامناسبی ازجوانب زیر داشته است:

1-   تعداد معتادان روستا برابر گزارشهای غیر رسمی که از قضا معتبرتر از گزارشهای رسمی در این خصوص هستند به صورت تصاعدی افزایش یافته است

2-     سن اعتیاد در روستای ما به شدت کاهش یافته و معتادان 17- 18 ساله ای نیز داریم . متأسفانه

3-     نوع مواد مخدر مصرفی در روستا تغییریافته واز مواد مخدر افیونی به سمت مواد مخدر صنعتی وروانگردان سریعاًدرحال تغییر می باشد.

تحلیل این موضوع از زوایای گوناگون قابل انجام است اما باید بفهمیم که اگر سکوت کنیم ومنتظر

اقدامات دولتی بنشینیم بدجور شکست خورده ایم .

دوستان ، همشهریان ، فامیلها ، عزیزان  ! موقعیت را دریابیم وتلاش کنیم جوانانمان را از این مصیبت وروستایمان - که روزگاری سرآمد محاسن وخوبی بود – از این ننگ رهائی بخشیم. نگوئیم به ماچه خودشان وخانواده شان مقصر هستند باید بیاین واین مسئله را حل کنند. فردا ممکن است نوبت عزیز شما برسد. اصلاً ازکجا می دانید که تاکنون نرسیده است. اصلاً این همان استدلالی است که در تمثیل یاد شده سبب نابودی کسانی شد که هیچ نقشی در ایجاد مشکل نداشتند. آتش این بلا همه را باهم خواهد سوخت اگر چاره اندیشی نکینم. فرض کنید در اتاقی مارها ، عقربها و سایر موجودات مذی و آزار دهنده موجود باشد. چه کسی حاضر است فرزند کوچک وناتوان خودرا در این اتاق بگذارد ودرش را از پشت قفل کند؟ باورکنید این مسئله درهمین حد حساس ومهم است . الان دیگر فضای موجود روستای ما فضای بسیار نا مطلبوبی است . پس اقدامی بکنیم.

 

برای این کنترل بحران موارد زیر را پیشنهاد میکنم:

الف) اقدامات کوتاه مدت :

1- تشکیل یک ستاد مردمی مقابله با آسیبهای اجتماعی (به ویژه اعتیاد)

2- شناسائی افراد معتاد به روشهای گوناگون

3- جمع آوری کمکهای مردمی به ویژه از نزدیکان وخانواده افراد معتاد جهت تأمین هرینه های ترک اعتیاد و مذاکره با مراکزترک  اعتیاد جهت پذیرش افراد معتاد

4- مذاکره خصوصی وعنداللزوم دسته جمعی با افراد معتاد و متقاعد نمودن آنها به همکاری در زمینه ترک اعتیاد .

5-  تفهیم این مسئله به همگان که معتاد مجرم نیست بلکه بیمار است ودرنتیجه تغییر رفتار همگانی با معتادین که در روحیه و اراده آنها تأثیر حیاتی دارد.

 

با فرض کسب موفقیت از طریق اقدامات کوتاه مدت فوق برای تضمین تداوم کناره گیری افرادی که ترک اعتیاد کرده اند از مواد مخدر وبافرض عدم توفیق اقدامات فوق جهت صیانت از جوانانی که تاکنون درگیر این معضل نشده اند اقدامات زیر به عنوان اقدامات بلند مدت ضروری می باشد:

1-   با مطالعه نوع شغل اکثریت جوانان درگیر اعتیاد متوجه می شویم که بیشتر آنها دارای مشاغلی هستند که اصطلاحا به آنها مشاغل کاذب می گویند . اصلی ترین شاخصه این شغل داشتن وقت فراغت بیش از حد متعارف است. در استاندارد بین المللی کار متوسط کار یک انسان در روز 8 ساعت می باشد. باید به شکلی عمل کرد که مشاغلی را در روستای گروک پدید بیاوریم که جوانان حداقل روزی بین 9 تا 10 ساعت کارکنند. باید نسبت به پیگیری پروژه تشکیل بازارچه گروک جدی تر باشیم.

2-     برنامه ریزی برای اوقات فراغت جوانان از طریق ترویج ورزش ، باشگاههای تفریح وسرگرمی سالم ، کتابخانه، اینترنت و...

3-     دادن اطلاعات وحساسیت به خانواده ها به طور مستمر

 

نکته: از جناب آقایان محمد حاجی عباسی که با یک خطبه بسیار مؤثر ونافذ توجه همگان را جلب نمودند، از حاج ابراهیم سعادی زاده که این مسئله را دوباره در خطبه جمعه بعدی پیگیری کردند وهمچنین از جناب آقای حاجی عبدالله درستکار که جرقه های حساسیت عمومی نسبت به این پدیده خانمانسوز را روشن کردند نهایت تشکر رادرم.

 دوست دارم شما مخاطبان ارجمند این وبلاگ در این زمینه مارا راهنمائی کنید. بگوئید چه باید کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 11:39  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

نادرشاه افشار(ناپلئون شرقی)

نادرشاه افشار را بیشتر با توپهای جنگی قدیمی وتزئینی که جلوی ژاندارمری سیریک نصب بودند می شناختم که الان دیگر اثری از آنها باقی نمانده است. یادم می آید که پدر بزرگوارم در مورد وجه تسمیه «رأس الخیمه» درکشورامارات می گفت که نادرشاه افشار به هنگام لشکرکشی به جنوب خلیج فارس در همین منطقه اردو می زند ومردم بومی منطقه از ترس جان خود به کوههای اطراف پناه می برند وصبح که ازخواب برمی خاستند از بالای کوه به دشت پائین نگاه می کردند وبا مشاهده قشون نادر به یکدیگر می گفتند :«بیَِّن راس الخیمه» یعنی سر(دیرک) چادرها پیداست وقشون هنوز منطقه را ترک نگفته است واین منطقه ازهمان زمان به راس الخیمه شهرت یافت.

بی گمان نادر شاه افشار یکی از تأثیرگذارترین شخصیتهای سیاسی قرون اخیر کشور ماست. مرد قدرتمندی که دامنه تأثیراتش حتی از مرزهای جغرافیائی کشور ماهم فراتر رفته است. مردی که به اعتقاد مؤرخین خیلی خوب ودرخشان شروع کرد وخیلی بد و ناکام تمام کرد. به قول آقای دکترمحمدابراهیم باستانی پاریزی (اگراشتباه نکنم)  به پاس خدماتی که نادر در دوران سرداری لشکروابتدای سلطنت برای ایران انجام داده است باید برایش مجسمه ای از طلا ساخت و همان مجسمه طلا را برای کارهای زشت پایان عمرش ، نابود کرد وبه آتش کشید.

نادرشاه افشار در سال 1066 هجری شمسی درایل افشار درگز درشمال خراسان به دنیا آمده است. نقل است که درنوجوانی به همراه مادرش به اسارت ازبکها درمی آید ، مادرش را در اسارت از دست می دهد ولی نادر موفق به فرار ازاسارت می شود.او بااولین کسی که درگیر و آن را که شکست می دهد ملک محمود سیستانی زمین دار وحاکم سیستان می باشد وشاه طهماسب ، نادرقلی را به عنوان والی خراسان معرفی می کند.او ابتدا ارتباطش را با شاه طهماسب (تهماسب) قطع می کند ولی پس از قدرت گیری بیشتر برای به قدرت رساندن شاه طهماسب (شاهان صفویه توسط اشرف افغان از قدرت برکنار شده بودند.) تلاش می کند ودراین راستا در سه جنگ با افاغنه در دامغان ، مورچه خورت اصفهان وزرقان فارس اشرف افغان را شکست داده ودرتعقیب وی به افغانستان حمله می کند وقبایل آنجا رابه تابعیت وادار می کند. وی ابتداروسها را ازایران می راند وبه نبرد با عثمانیها می پردازد که درحین نبرد با عثمانیها جهت سرکوب شورشی در شرق ایران جنگ را نیمه کاره رها می کند درغیاب نادر، شاه صفوی به منظور خودنمائی جنگ با عثمانی را پیگیری می کند (محاصره ایروان)وشکست سختی می خورد که برای ایران درحال قدرت گیری آن روز خیلی آزار دهنده بوده است.وشاه صفوی مجبوربه واگذاری بخشی از آذربایجان به عثمانیها می شود. نادر به جبران این کار شاه صفوی با جلب حمایت سران صفویه را ازسلطنت خلع وپسر هشت ماهه اش (عباس) راشاه وخودرا نایب السلطنه معرفی می کند وآهسته آهسته خودرا به رأس هرم قدرت نزدک می کند ودرنبردهائی با عثمانیان کل آذربایجان وحتی گرجستان را به خاک ایران ضمیمه می کند.

آنگاه با بهره برداری ازنفوذ وجایگاه وقدرت مکتسبه خود  حدود بیست هزار نفر از کلیه حکام و رؤسای قبایل در دشت مغان جمع می کند وزیرکانه طوماری را به امضای همه می رساند که کلیه بزرگان حاضر خواهان به سلطنت رسیدن نادر بودند.وبه پشتوانه  این طومار وقدرت نظامی خود به سلطنت می رسد وتاجگذاری می کند.

ولی نادر برای شاه شدن سه شرط اصلی را مطرح می کند.
1 - حكومت بايد در خاندان نادر موروثي شود و همه بايد از او و فرزندانش پشتيباني و حمايت نمايند.


2 - ايرانيان طرفداري از سلسله صفويه را كنار گذارند و هيچ يك از اولاد و احقاد شيخ صفي را در هيچ حال پناه ندهند.


3 - مذهب سني، مذهب رسمی ایران معرفی گردد

 

نادر پس از به سلطنت رسیدن به هندوستان حمله می کند وثروت فراوانی را به ایران می آوردوبرخی مورخین ثروتی راکه نادر باخود ازهند می آورد از کل درآمد سلسله صفوی بیشتر می دانند.که جواهرات قیمتی کوه نور ، دریای نور ، کره جواهرنشان وتخت طاووس از این جمله می باشند. درخصوص پیامدهای حمله نادرشاه به هند تحلیلهای زیادی نگاشته شده است. برخی آغاز انحطاط زبان وادب پارسی درشبه قاره هند که به مدت هفتصدسال زبان رسمی دربارهندوستان بوده را از زمان حمله نادر ونفرت هندیان از ایرانیها می دانند. گروهی نیز انگیزه نادر رافقط کسب غنایم جنگی می دانند ولی برخی کمک دربار هند به افاغنه فراری به هندوستان وعدم تحویل آنان به ایران وترس نادر ازفتنه مجدد آنها دلیل این حمله می دانند. اگرچه نادر پس از فتح هندوستان حکومت سلطان محمد گورکانی را منقرض نکرد ولی به هرحال آنچه مسلم است حمله نادر به هند موجب ضعف گورکانیان وسرآغاز مقدمه وشرایط استیلای بریتانیا بر شبه قاره گردید.که درنهایت موجب تشکیل سه کشور هند، پاکستان وبنگلادش گردید. از جمله کارهای بزرگ نادر درامورات جنگی ،تاکتیکهای عالی نظامی وی درمقابله با لشکر هندوستان بود که با قشون به مراتب کمتر، سپاه عظیم وپیل سوار آنان راشکست داد.

نادر دراواخرعمرخودبه فرزندش رضا قلی میرزا شک کردکه درترورنافرجام اودست داشته وآن را سازماندهی کرده است و به همین دلیل اورا کور کرد. که بعدها ازکارخود پشیمان شد و برخی از نزدیکان خودرا که دراین امر مقصر می دانست کشت. همه اینها موجب ضعف ودرنهایت زوال حکومت وی گردید

نادرشاه توسط گروهی از لشکریان خود کشته شد وپس ازوی سلسله افشاریه نیز پس ازمدت کوتاهی منقرض گشت.

سرشب سرجنگ وتاراج داشت / سحرگه نه تن سر نه سرتاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری / نه نادر به جاماند ونه نادری

          اگرفرصتی باشداین پست را بعدا تکمیل خواهم کرد انشالله

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 13:47  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

خاطره ای از دوران خدمت سربازی

دوران خدمت سربازی را  مانند هر امر دیگری می توان ازجهات گوناگون سنجید ونگاه کرد. هرکس می تواند ازدیدگاه خود این قضیه را حلاجی کند. اما قصد من دراین نوشته تحلیل خدمت سربازی نیست . می گویند خدمت سربازی هرچه سخت تر بگذرد، مرور خاطراتش درآینده شیرین تر وجذابتر خواهد بود. من خدمت سربازی را به استثنای دوران آموزشی در شهر میناب گذراندم وچون افسر وظیفه بودم ومعمولاساعت اداری باید درمحل خدمتم حاضر می شدم وخوشبختانه ماشین هم داشتم به راحتی بین منزل ومحل خدمت تردد می کردم. بنابراین خاطره جالبی از این دوران که بیشترین زمان خدمت را شامل می شود ندارم ولی از دوران آموزشی خاطرات فراوانی دارم هرچند داستان پذیرش من ودوستانم در یگانهای خدمتی خود می تواند دستمایه نگارش یک کتاب قرار گیرد اما فقط دوست دارم برشی از دوران آموزشی را برایتان بنگارم. امیدوارم مقبول افتد.

 

            همه می دانند که پس ازاتمام دوران آموزشی درخدمت سربازی ،آموزش دیدگان را به اردوگاه می برند تا میزان فراگیری فنون ومهارتهای نظامی وغیرنظامی توسط سرابازان به بوته آزمایش گذاشته شود. هنگامی که سرفصلهای آموزشی ما مطابق تقویم زمانی به انتها رسید نوبت رفتن به اردوگاه شد. از اطلاعاتی که قبلاً کسب کرده بودیم می دانستیم که چندروز خیلی سخت را باید پشت سربگذاریم وازهمه مهمتر خوردنی شدیداً به کار می آید. به همین دلیل همه سربازان کوله پشتی خودرامملو از خوراکی های گوناگون کرده بودند. در روز رفتن به اردوگاه پس از طی بیش از چهارساعت مسیر پیاده با حمل یک کوله پشتی سنگین به اردوگاه رسیدیم. قبل ازهرچیز با دستورفرمانده مطابق همه به صف شدند . آنگاه فرمانده به سخنرانی پرداخت تا نسبت به توجیه سربازان اقدام کند . یک سخنرانی کوتاه وقاطع که در پادگانهای نظامی مرسوم است والبته مقبول. شرایط اردوگاه را تشریح کرد و من جمله تأکید کرد که هیچ کس نباید خوراکی اضافه ای به همراه داشته باشد وهرکسی که همراه دارد باید آن رادرمحلی که تعیین شده است بگذارد.

            بعد ازنیم ساعتی تلی از خوراکی ها در وسط میدان جمع شد. به همه سربازها اجازه داده شد که بروند وهرچه خوردنی که می توانند بخورند ولی کسی حق همراه بردن نداشت . درنتیجه با توجه به جیره اندکی که به ما می دادند گرسنگی بیش از همه تمرینات به ما فشار می آورد روز سوم در اردوگاه بودیم که به سبک معمول ماشین وانت نظامی با دیگهای بزرگ غذا آمد. ازقضا آن روز آقای مراد زرهی که دوست من بود نگهبانی می داد ومن که درصف غذا بودم فکر می کردم که با این جیره اندک اگر آقای مراد زرهی به ناهار نرسد تا شام چه باید بکشد؟ این فکر مرا خیلی اذیت می کرد ونمی دانستم که ناهاری برای نگهبانان نگه داشته می شود یا خیر؟

            هنگامی که نوبت به من رسید یغلاوی (یا یقلاوی امیدوارم که درست نوشته باشم منظور همان ظرف غذای سربازی است) را غذاکردم وبه جای اینکه به صف وجایگاه خود درد گروهان برگردم ونشسته بر روی زمین غذا بخورم به سمت فرمانده که گوشه ای ایستاده ونظاره گر اوضاع بود رفتم (البته اعتراف می کنم با ترس ولرز) وپس از ادای احترام نظامی البته فقط محکم کوبیدن پاها به یکدیگر با لحنی شکسته به او گفتم که :«دوستم هم اکنون بالای برجک مقابل نگهبانی می دهد . آیا غذا برای او نگه می دارند یا من می توانم غذای اورا بگیرم ونگهداری کنم تا بعد از نگهبانی به ایشان بدهم» ولی فرمانده یاد شده به جای پاسخ من مستقیماً به ظرف غذای من زل زد (ننوشتم یغلاوی که زیادی توضیح ندهم) وبه فردی که غذا راتوزیع می کرد باصدای بلند فریاد زد:«... چرا غذای بچه هارا کم می ریزی؟» وچیز دیگری در پاسخ من نگفت فقط خیلی تحکم آمیز گفت :«برو تا غذایت را بیشترکنند» وباردیگر به مسئول توزیع غذا گفت که :«برایشان غذای بیشتری بده».

            همه بچه ها که از مکان پائینی نظاره گر موضوع بودند تصور کردند که من به فرمانده شکوه وگلایه برده ام که غذای کمی به ما می دهند و این واکنش فرمانده در مقابل گلایه من بوده است . همه تحسینم می کردند وبعضی به سبک ادبیات سربازی می گفتند:« ای ول بندری یا دمت گرم جنوبی واقعا عرضه داری» ومن هرچه با فروتنی می گفتم:« که ای بابا ما که کاری نکردیم»کسی متوجه نبود واز دید بچه های گردان برای چند روز باقیمانده شده بودم قهرمان پادگان. نگاهها همه نوعی تحسین و محبت را به من ارسال می کردند ومن که هیچ کاری نکرده بودم فقط برای خاطر دوست خود وموضوع ناهار ایشان خطر کوچکی کرده بودم خیلی مفت شنل افتخار پوشیدم حتی یادم نمیاید که ناهار آن روز آقای مراد زرهی ودیگر نگهبانان را کی وچگونه دادند ولی خب سربازی است دیگر وهزار خاطره . شما خوانندگان گرامی برای من از خاطرات خودهم بنویسید خوشحال خواهم شد وآنها را اگر قابل انتشار باشند منتشر خواهم نمود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 13:3  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

تذکرة المفاخرنا (1) دکتر یوسف پادگانه

آن عزیز دردانه، آن رادمرد جاودانه، آن شاهمرد یگانه، آن دانشمند فرزانه دکتر یوسف پادگانه آن استاد وزین وپرفسور بعد ازاین که سرآمد نیکی بودی و دارای دکترای بانکداری الکترونیکی

نقل است شبی خسبیده بود که پیری سبزپوشیده بود ودرحالت خواب بروی ظاهر گشت واندر چهره وی ناظر گشت. وبانگ برآورد که چه خسبیده ای که خواب تورا از مقصد بازدارد و کاهلی بازآرد.

آن یوسف بگفتا: چه نمایم ای پیر برگوی که همچون شیر سرز بالین بردارم و همت بدان بگمارم. وتابازنیابم  هیچگاه از این امر سربرنتابم و باری به عمر خودنخوابم.

پیر گفتا : که چون توئی با استعداد، همانا که بایدگردد استاد به همتی وتلاشی که شکرانه نعمتی است که خداوند به تو داده است. و لیاقتی که برایت فرستاد ه است.

پس آن یوسف بازبگفتا که برگوی چه نمایم ، تابدان سوی راه پیمایم. پس آن پیر انگشت به سوی افق روشنی نشانه رفت و یوسف ما نیز بدان گمانه رفت که همانا آن امارات باشد و لابدکه حرکت به سوی کمالات باشد.

پس چون از خواب برخاستی دیگرنخفتی و مدارک برگرفتی وبه سوی دارالترجمه رفتی وپس از ترجمه مدارک و تایید سوابق(!!!هم قافیه نیستند ولی ما چشم پوشی کردیم شما باخودتان است) قلم برگرفتی وبا دانشگاه ها مکاتبه نمودی و برای ما خطابه نمودی که من خواهم که تحصیل ادامه دهم وبه دوستان برنامه دهم که شما نیز چنین کنید تا آنگاه که تحصیل دانش حتی به چین کنید.

باری پس ازتوافق بادانشگاه  بنگریست که ندارد حتی آه وباخود بگفتی که تحصیل درخارجه نیازمند سرمایه است واین فطیر که بی مایه است . پس کوتاه آیم ودمی به نگاه آیم تا سرمایه فراچنگ آید یا ماه خرچنگ* آید که مرا زکم دانشی ننگ آید.

پس باری به انتظار نشستی تا هفته ای بگشتی ،هفته ای نه که شاید ده وهشتی که باز آن پیر به زیبائی نه به زشتی ، باز برگشتی در خواب نیمه شب ، شاید که درحالت تب  وباوی بگفتی : «توراچه شود که پند نستانی وگویا دوست داری که بمانی دراین شرایط نامطلوب وهمی بهانه کنی که درآینده ترک کاشانه کنی وهمه اینها حرف مفت باشد و این وضعیت برای تو افت باشد.»

پس چون آفتاب تابیدن گرفت  همه پس اندازی بانکی خود خواستن گرفت و خوردو وموبایل به قیمت اندک عرضه کرد ومقداری نیز شایداز نزدیکان  قرضه کرد و به سمت سرنوشت راندی که دیگر بدان حالت نمی توانست ماندی.

چون از سفر واقامت یک ماه رفت با خوشدلی به دانشگاه رفت که آن دانشگاه معتبر بودی و اساتیدش همه از اهل نظر بودی پس زبان خارجه بیاموخت و آنگاه دانس بسیار بیاندوخت .

درحین تحصیل کارنمودی وحتی بدان افتخار نمودی که مسقل بودی واهل دل.

پس مراتب علمی فراوان کسب کردی وهمواره از خدای طلب کردی که مدارج بالاتر را نصیبش گرداند ودانش راتنها حبیبش گرداند.

چون آوازه دانشش به تهران** رسید برایش دعوتنامه های آنچنان رسید که مایه مباهات بودی و سزاوار عنایات.

باری سروشی درگوشش بگفتی که آن آواز که در نیمه شب شنفتی همانا ضمیر بیدارت بود که هماره غمخوارت بود. پس شادمان گشتی و ازخدای خواستی که خدایا آنچه با من کردی و چراغم روشن کردی با دیگران بنمای چون توئی رهنمای.

باری جوانی ناآگاه ، ازسر غرض یا ازجاه ، باجعل عنوان همشهری  در وبلاگ آراسته کامنت نهادی که این دکتر که آوازه به تهران وری دارد گویا علاقه به تماشای چمک بندری دارد. وخرده گرفتی که پول برجبین لوطی و...

وشاید این مطلب بی مقدار در پاسخ بدان نقد ناهشیار نگاشته شد و به وبلاگ درویشان خرسند انباشته شد که لازم آمدی از چنین مفاخری تقدیرگردد وکو آدمی که در این زمین بی تقصیر گردد.بدان که عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی

 

 

*(برج سرطان که به کارمندان پول زیاد دهند)

**(کلانشهری درمجاورت ری)

 

از روح شیخ عطار نیشابوری و گل آقای ملت ایران که ادبیاتشان را در کتاب تذکرة الاولیا وتذکرة االمقامات ناشیانه تقلید نموده وموجب کاهش اعتبار این نثر مسجع گردیده ام به شدت عذرخواهی می کنم. شمارابه خدا ببخشیدوایمان دارم که بزرگان همواره بخشاینده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 14:25  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

آن مرد رفت، آن مرد درآفتاب رفت

يارب آن آهوي مُشكين به خُتَن بازرسان
وان سَهي سروِ خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جانِ ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مهروي مرا نيز به من بازرسان
ديده ها در طلب لعل يَماني خون شد
يارب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
آن كه بودي وطنش ديدة حافظ يارب
به مرادش ز غريبي به وطن بازرسان

 

امروز(یکشنبه 5/3/87) آخرین روز کاری مجلس هفتم شورای اسلامی بود. مجلسی که شاید با اکثریت آن مخالف بودم .ولی به شدت نماینده خودمان جناب آقای دکتر معلمی پور را فعال وشایسته تقدیر می دانستم.

یاد روزهای اولی که حلقه کوچکی با هم جمع شدیم تا ازایشان در انتخابات مجلس هفتم حمایت کنیم به خیر. شاید آن زمان امید زیادی به کسب موفقیت ایشان نداشتم. آن بیت شعر زیبائی که در مسجد جامع روستای گروک خواند به خیر :

برد کشتی آنجا که خواهد خدای         دردجامه برتن اگر ناخدای

انتخابات دوره هفتم مجلس برگزار شد. نتایج اولیه بسیار نزدیک بود اما با آمار غیر رسمی که به دستمان رسید یقین دانستیم که آقای دکتر رأی نیاورده این بود که گرفتم وخوابیدم کاملاً نا امید. روز بعد به اداره نرفتم. ساعت 11صبح یا بهتر است بگویم ظهر یکی از دوستان زنگ زد ونتیجه انتخابات راجویا شدم باتلخی پاسخ دادم خب باختیم دیگر. ولی اوگفت نه آقای دکتر انتخابات رابرده است. بررسی کردم درست بود. آقای دکتر پیروز انتخابات شده بود.

نتیجه انتخابات دیر به تأیید مراجع نظارتی رسید واین مارا خیلی نگران کرده بود. بالاخره پس از شروع فعالیت رسمی مجلس هفتم اولین نطق قبل از دستور آقای دکتر راشنیدیم که بیشترین موضوع آن اعتراض به رفتار نیروی انتظامی با مردم بود. مردی که باصلابت برای اولین بار ازتریبون مجلس فریاد زد:« آقای وزیرکشور ؛ مردم میناب ، رودان وجاسک همانقدر ایرانی هستند که مردم تهران وکرج» وما احساس کردیم که بغض چندین ساله مان فریاد کشیده می شود.

من درپی مرور کارنامه آقای دکتر معلمی پورنیستم ولی طرح ساماندهی مبادلات مرزی اولین قانونی بود که بعداز تأسیس پارلمان درکشورما درحمایت از حقوق مرزنشینان به تصویب رسید وآقای دکتر نقشی اساسی در تنظیم متن این طرح وپیگیری درزمینه تصویب و اجرای بخشی ازمفاد آن راداشت.

آقای دکترمعلمی پور باوجود شایستگیهای فراوان نتوانست درانتخابات مجلس هشتم دوباره به مجلس راه یابد. ما حامیان وی می توانیم غیر منصفانه مردم را نکوهش کنیم که خوب انتخاب نکردند ومانند حافظ شیرازی بگوییم :

سخندانی وخوشخوانی نمی ورزند درشیراز     

بیا حافظ که تاخودرابه ملکی دیگر اندازیم

ولی واقعیت این است که بار عظیم مسئولیت رأی نیاوردن آقای دکتر برعهده نزدیکان ، دفاتر ارتباطات مردمی ، وستاد تبلیغاتی وی بود. شاید ما نتوانستیم زبان مردم راخوب بفهمیم و با آن زبان با مردم سخن بگوییم کاری که دیگران توانستند وکردند ونتیجه گرفتند. سخن را کوتاه می کنم درآغاز سخن از حافظ یاری جستم درپایان نیز همین کار را می کنم.

 

ياد باد آن که سرکوی توام منزل بود

ديده را روشني از خاك درت حاصل بود

 راستچون سوسن و گل از اثر صحبت پاك

بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود

 دل چو ازپير خِرد نقلِ معاني مي كرد

عشق مي گفت به شرح آنچه براو مشكل بود

آه از  آن جور و تطاول كه درين دامگه است

آه از آن سوز و نيازي كه در آن محفل بود

 دردلم بود كه بي دوست نباشم هرگز

چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

دوش  برياد حريفان به خرابات شدم

خم مي ديدم خون در دل و پا در گِل بود

بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق

مفتي عقل درين مساٌله لايعقِل بود

راستي خاتم فيروزة   بواسحاقی  

خوش درخشيد ولي دولت مستعجِل بود

ديدي آن قهقهة كبك خرامان حافظ

 كه ز سرپنجة شاهين قضا غافل بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 19:5  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

یادی از یک حماسه دیگر

می خواستم گرامیداشت دوم خرداد سالروز انتخاب شدن آقای خاتمی به ریاست جمهوری وسوم خرداد سالروز فتح خرمشهر را دریک مطلب بنویسم . اماترسیدم یکی دیگری را کم رنگ کند وحق مطلب را که به صورت طبیعی بلد نیستم ادا کنم با این ترکیب وامتزاج درهم بریزم.

این بود که تصمیم گرفتم برای حماسه ملی جاودان فتح خرمشهر مطلب جداگانه ای بنویسم.

سوم خرداد سال ۱۳۶۱ من ده ساله بودم. ولی تعقیب اخبار درخانواده ما یک سنت بود. من هنوز شامگاه سوم خرداد ۶۱را با رادیوی پدرم به یاد می آورم.

بدون شک سوم خرداد ۶۱وفتح خرمشهر صحنه جنگ ایران وعراق وبسیاری از محاسبات را درداخل و خارج کشور وارونه کرد. حادثه ای که به قول احسان نراقی درکتاب از کاخ شاه تازندان اوین هم زندانبانان وهم زندانیان را به یک اندازه خوشحال وخرسند کرده بود.

فتح خرمشهر آسان به دست نیامد. خیلی ها رفتند ودرخون خود خود غلطیدند تا ما امروز را گرامی بداریم. روح همه آنها شاد باد.خیلی ها نیز مانده اند واز آن حادثه زخمهای عمیقی بر جان وجسم خود دارند. التیام این زخمها وظیفه همه ماست. راستی صرفنظر از همه محاسبات سیاسی ونظایر آن چقدر به فکر کسانی هستیم که عاشقانه رفتند تا ما شادی کنیم. آیا ما حاضریم مبلغ کمی خرج کنیم تا رفاه دیگران تأمین شود؟پس انسانهائی که جان وهستی خودرابرای دیگران می دهند تاچه حد بزرگ هستند؟ بی گمان بزرگتر از حدی که من می توانم تصورکنم. چرا آن روحیه جای خود را به فضای فعلی داده است ؟ چرا حتی مدیران هم فقط در ظاهر از آنها یاد می کنند ومشی آنها دیگر تکرار نمی شود؟ گرامیداشت یک حماسه یعنی زنده نگهداشتن ارزشهای آن پس ارزشهای جبهه وجنگ را مصادره نکنیم چون متعلق به همه ملت ایران است. نه یک گروه خاص. شادی سوم خرداد نیز حق همه ملت می باشد.

سوم خرداد یک حماسه بزرگ برای ملت ایران است. پس برهمه ملت گرامی باد. به ویژه مردم شهرستان سیریک وروستای گروک.

یادی بکنیم ازمدافعان خرمشهر قبل ازسقوط شهر به ویژه  شهید محمدعلی جهان آرا که با مقاومت جاودانه خود یادآور آریو برزنی دیگر در تاریخ پرفروغ کشورمان بود.

«روزهای آخر این مقاومت بود كه بچه‌ها با بی سیم به شهید جهان‌آرا اطلاع دادند كه شهر دارد سقوط می‌كند. او با صلابت به آنها پیام داد كه باید مواظب باشیم ایمانمان سقوط نكند.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 13:32  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

یادی از یک حماسه

امروز دوم خرداد است. من هیچوقت انتخابات دوم خرداد هفتاد وشش را فراموش نمی کنم. آن بیم وامیدی که داشتیم . روز شنبه سوم خرداد هقتادوشش برای انجام یک کار اداری به بندرعباس رفتم رادیوی خودرو روشن بود. اخبار بامدادی خبر پیشتازی آقای خاتمی را درانتخابات اعلام کرد. به یکی از ادارات کل استان مراجعه کردم. بسیاری ازکارمندان از خوشحالی خودرابغل می کردند وبه یکدیگر تبریک می گفتند.

چندماه بعدآقای خاتمی کابینه اش رابرای رأی اعتماد به مجلس معرفی کرد. ازقضا آن روز هم بندرعباس بودم ودر رادیوی خودرو مسائل را تعقیب می کردم. دختر جوانی با یک مرد مسن که احتمالا پدرش بود برروی یک موتور سیکلت سوار بود. ورادیوی کوچکی را بغل گوشش گذاشته بود احتمالا گزارش مستقیم مجلس را می شنید. یعنی من با خودم اینجوری تصور کردم. نطق تاریخی آقای مهاجرانی به یاد خیلی ها مانده است. وهمچنین عبارت انالله وانا الیه راجعون مرحوم موحدی ساوجی پس از رأی اعتماد مجلس به آقای مهاجرانی.

دولت تشکیل شد.حقوق مخالف ، اقلیت - اکثریت، تسامح وتساهل ، جامعه مدنی ، گفتگو و... گفتمان غالب آن روزها بود که هنوز برای من جالب است. برای خریدن یک روزنامه چه کارها که نمی کردیم وباچه حرص و ولعی تمام مطالب آن را می خواندیم. چقدر دیدگاهمان نسبت به پیرامون عوض شد. 

...بگذریم امروز دیگر دوم خرداد گوشه ای از تاریخ پرفراز ونشیب کشورماست. ازدیدگاه بعضی یک صفحه روشن وبسیاری نیز از جهات گوناگون آن را منفی معرفی می کنند. آیا دوم خرداد حادثه بود؟ آیا دوم خرداد پروژه بود؟ آیا دوم خرداد ....؟

نمی دانم . من برای آن فضا دلم تنگ شده واین را کتمان نمی کنم. هرچند دراوج دوم خرداد به ما می گفتند جناح راستی وهیچکدامشان قبولمان نداشتند. راستی چرا دوم خرداد متولی پیدا کرد؟ مگر مال ملت نبود؟ چرا متولیان دوم خرداد عمدتا دوم خردادی نبودند؟

دوم خرداد برهمه اصلاح طلبان وملت ایران مبارک   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 12:59  توسط عبدالحمید سعدینی   |