که سهراب کشته ست وافگنده خوار
داستان رستم وسهراب را از هر زاویه که نگاه کنی تلخ است . نبردی میان رستم وسهراب در می گیرد بدون آنکه همدیگر رابشناسند وبه رابطه پدر وفرزندی همدیگر پی ببرند منجر به کشته شدن درد آور سهراب می گردد. از دیدگاه یک جامعه شناس که وظیفه تحلیل رفتار جمعی مردمان یک جامعه ، با توجه به سنن ، فرهنگ و اسطوره های یک قوم برعهده اوست ، این حادثه ترادژیک را نمادی از سلطه دائمی و غیر قابل زوال افکار و علائق نسل های پیشین بر ترجیحات و خواسته های نسل های جدید می داند و این تفوق همیشگی نسل های قدیمی و سنت های گذشته بر نسل جدید و ایده های نوین، راهمواره توام با درد ورنج جوان ترها ارزیابی می کند. و عدم شناخت کهنسالان از فضای مورد نظر جوانان را همان غریبه ماندن سهراب برای رستم می داند و آن را در کنار افسانه اودیپ قرار می دهد که چگونه برخلاف افسانه رستم وسهراب ، این اودیپ است که پدرش را می کشد و آن را نمادی از تفوق ایده های جدید و برتری خواسته های نسل های جدید بر علائق خواسته های پیشینیان در مغرب زمین می داند.
از نگاه یک انسان ساده که همه افسانه رستم وسهراب را یک واقعیت محض می داند داستان ممکن است شکل و فضای دیگری پیدا کند و آنکه کمی با نگاه دقیق تر به موضوع می نگرد و داستان را صرفا بافته خیال فردوسی یا ادیبانی قبل از او می داند ، داستان شمایل دیگری می یابد. اما یک چیز مشترک در همه این برداشتها وجود دارد و آن « درد بزرگ » ناشی از تحلیل این ماجراست.
با نگاهی ساده به توانایی شگفت آور حکیم توس(طوس) در سرایش یا خلق این تراژدی ، می توان فهمید که این اثر در قیاس با سایر تراژدی های مشابه در دنیا از چه ویژگی های منحصر به فردی برخوردار است و چقدر سطح این کار ادبی از کارهای مشابه ملی و بین المللی بالاتر است .
شاید درد آورترین قسمت این افسانه آنجایی است که مخاطب نمی داند دلش به حال رستم بسوزد که چکونه قرار است با این درد زندگی کند یا آنکه به حال سهراب بسوزد که چگونه ناکام و غریب به دست پدرش کشته می شود !
اما من بیشترین تمرکز درد این اسطوره را آنجا می بینم که سهراب پس از ضربه خوردن چقدر امیدواراست که تقاص خون او به وسیله پدرش – رستم- از این قاتل ناشناس گرفته شود. بخوانید :
نشان داد مادر مرا از پدر / زمهر اندر آمد روانم به سر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون / بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود / بر اندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهی شوی / وگرچون شب اندر سیاهی شوی
وگرچون ستاره شوی بر سپهر / ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من / چو بیند که خاک است بالین من
از این نامداران گردنکشان / کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشته ست و افکنده خوار / تورا خواست کردن هم خواستار
سهراب ! ای ناکام ترین قربانی آزمون وطن دوستی ! من دلم از این منظر بیشتر به حال تو می سوزد . نه به این دلیل که هم سن وسالانت در کوی و برزن هنوز بازیگوشی می کنند و تو در خون خود غلطیده ای و از درد به خود می پیچی . باری تو درد پهلویت با پرکشیدن روحت ازبین می رود اما این درد را چه می کنی که دقیقا کسی تورا بدین روز انداخته که از نظر تو قرار است قاتلت را بیابد وبکشد؟
سهراب تو یک شخصیت موهوم افسانه ای باشی یا یک شخصیت واقعی پهنان شده در لایه های پیج در پیچ سالها و سده های پیشین فرقی نمی کند ، تو درد دریده شدن پهلویت را با مرگت با خود بردی ولی درد سنگین وماندگار این خوش خیالی را برای همه آدم های این مرز و بوم و برای همیشه به ارث گذاشتی. و چه میراث درد آوری !
سهراب ! تو نه در اثر ضربه کاری پدرت کشته شدی نه به علت دیر رسیدن نوشدارو. من راز مرگ تو را دریافتم . ومیزان دردی را که در آخرین لحظه های زندگیت می کشیدی وآن درد هزاران بار بیشتر از آن ضربه سختی بود که بر بدنت فرود آمده بود را احساس کردم وچه احساس تلخ وکشنده ای ! من معتقدم ملک الشعرای بهار هم درد تورا فهمیده بود که در شب آخر زندگیش در بیمارستانی در سوییس سرود :
اگر نالد بهار از زخم دل نالد نه زخم سل / پرستاران چه می خواهید از این بیمار زار امشب؟
آری بگذار ادبا بگویند سهراب را پدرش زخمی کرد و چون نوشدارو نرسید کشته شد مگر من باور می کنم ؟ بگذار مورخین بگویند ملک الشعرای بهار به دلیل بیماری سل چشم از جهان فروبست مگر می توان به این گفته ها اهمیتی داد؟ من می دانم اگر سهراب فرصتی برای نوشتن وصیت نامه داشت چه می نوشت ؟ دیگران هر چه می خواهند ، بنویسند . من آنچه سهراب و ملک الشعرای بهار و هزاران هزار دیگر را کشت می دانم چه بود .
.
.
.
.
بگذریم دیروقتی بود که به وبلاگم سر نزده بودم ، کامنت ها دیگر خیلی کم شده اند چون جوابی نمی یابند ولی من همچنان شرمنده این تعداد اندکی هستم که تشریف آورده بودند و من کم توجهی نشان داده بودم از« جناب آقای مهندس ماهیگیر» و «سلام گروگ » عزیز و همچنین « سیدکوروش » گرامی بابت بی پاسخ ماندن نظراتشان عذرخواهی می کنم. همچنین از کسانی که نظر خصوصی داده بودند واجازه ندارم اسم آنها را مطرح کنم نیز تشکر می کنم
باری همانگونه که کمابیش مطلع می باشید بر اساس مصوبه اخیر شورای اسلامی شهر سیریک قرار است در صورت تأیید استاندار محترم هرمزگان شهردار سیریک شوم. ضمن تشکر از اعضای محترم شورای اسلامی شهر سیریک و سایر مقامات و معتمدین بر خود واجب می دانم از کلیه کسانی که به صورت تلفنی ، پیامک ، حضوری یا در ج مطلب و کامنت در وبلاگها وسایت های اینترنتی به بنده تبریک گفتند تشکر و قدردانی نمایم . باز هم متشکرم
